بچه مثبت +++++

گيت ۸

كلافه و آشفته به تابلوها نگاه ميكنم

گيت 8..گيت 8 ..از اين پرواز تا پرواز بعدي چند ساعت فاصله است .

قرار است كرايتون را دوروبر فرودگاه ببينم . دعوتش را براي آمدن به رستوران كوچكي كه خودش ترجيح ميداد، به علت كمبود وقت رد كرده بودم حاضر نبودم به خاطر يك فنجان قهوه با طعم گس تر و دلنشين تر پرواز اول را از دست بدهم

( هر چند تا وقتي يك فنجان چاي پيدا شود انتخاب هيچوقت قهوه نخواهد بود )

گيت 8 خالي بود هيچ كس آنجا نبود حتي دستگاه قهوه هم خاموش بود وسايلم را روي يكي از صندلي هاي خاكستري مي اندازم و با بيحالي روي يكي ازآنها مينشينم

چقدر دلم مي خواهد بخوابم .

تلويزيون روشن است صداي گوينده آلماني اخبار بلندتر از آن است كه بگذارد چند لحظه اي چشم روي هم بگذارم .

به ساعتم نگاهي ميكنم 10 دقيقه ديگربايد بروم ..ترجيح ميدهم اين مدت رادر بالا انتظار بكشم

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

با خودم ميگويم صندليهاي گيت 8 راحتر بودند.

اي كاش همانجانشسته بودم .

كرايتون را تا به حال نديده ام و بالطبع نميدانم انتظار چه كسي را ميكشم .يك مرد 30 ساله ميانه اندام با كيف چرمي قهوه اي را مجسم ميكنم ولي چنين آدمي اين دورو برها ديده نميشود سرم را كمي خم ميكنم و چشمهايم را ميبندم .. فكر ميكنم چند وقت است كه نخوابيده ام ؟

دستي روي شانه ام ميخورد سراسيمه بلند ميشوم

يكي صدايم ميزند صدايش در گوشم مي پيچد چشمهايم درست او را نميبيند.... عجب خواب خوبي بود !

مردي از ميان درختهاي سبز دست تكان ميداد و برگهاي ريز كاج روي كت مشكي مرتب و اتو كشيد ه اش ميريزد

چند بار محكم پلك ميزنم ..

مردي ...45..40 ساله روبرويم ايستاده بود سر و وصع بسيار مرتبي داشت عينك مشكي مستطيل شكل موهاي قهوه اي تيره .. چشماني روشن و نافذ چانه اي محكم و پيشاني بلند و آفتاب سوخته ..و باراني شيكي كه به طرز جالبي روي بازوي چپش افتاده بود

كرايتون ؟

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

من را پيدا كرديد ؟ اين را من پرسيدم

و او هم بدون هيچ شرمندگي توضيح داد كه يكربعي منظر مانده و ديده تنها كسي كه از جايش بلند نشده و نرفته من بوده ام . من هم عذرخواهي كردم كه يكربع انتظار كشيده

بعد هم گفت كه اگر چيزي مينوشم .بعد هم حرفهاي ديگري پيش آمد و بعد هم حرفهاي اصليتر و اصليتر و اصليتر .. تا جاييكه چيزي براي گفتن نماند

و يك ساعت و نيم از زماني كه پيشخدمت فنجانهاي قهوه راروي ميز ميگذاشت گذشت.

بعد هم خداحافظي و آرزوهاي روزهاي خوب و خوش ديدار مجدد وكلمات اجباري و حرفهاي تكراري

گيت 8 و انتظار

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

صندلي را كه ساعتي قبل رويش نشته بودم پيدا ميكنم و كيفم روي ميز كوچك كنارش ميگذارم

اشتياقي براي دانستن زمان ندارم سر درد دوباره شروع شده و قرص ها هم افاقه نميكند.در بهترين حالت ممكن ميتوانم چند خط كتاب بخوانم يا فكرم را روي موضوع نه چندان مهمي متمركز كنم.كتاب آخرين وسوسه مسيح را كه مدتي پيش شروع كرده بودم بر ميدارم ولي بعد از چند لحظه متوجه ميشوم كه به اشتباه گمان كرده ام كه در (بهترين حالت ) هستم.

ساعتي ميگذرد

كرايتون را ميبينم كه از پله ها پايين مي آيد. تعجب ميكنم ومي پرسم كه كجا ميرود ؟ و مگر نه اينكه اينجا زندگي ميكند ؟ ( جيمز كرايتون را مي شناسد نه من )

و بعد از اينكه ميشنوم مقصدش يكي است وسوسه ميشوم سوال احمقانه اي بپرسم كه كجا بوده و آيا در همين يك ساعت قرار ملاقات ديگري داشته ؟

چند لحظه سكوت ميكند با خودم فكر ميكنم كه کودکانه است ! احتمالا جواب اين خواهد بود كه به ديدن دوستي رفته و گيلاسي زده يا نگاهي به قيمتهاي چتر هاي چهارخانه قهواي و مشكي انداخته

تعجب کردم که این سوال نامربوط  را چگونه پرسیده ام سرم را بر ميگردانم و نگاهی روی ميز مياندازم و کتاب و  چند تکه کاغذی را که روی ميز گذاشته بودم بر ميدارم.. يکی از کاغذها آرام چرخ ميخورد  و برروی زمين می افتد وقتی  ميشنوم که می گويد 

 -  رفتم جايی پيدا کنم   برای اقامه صلاه  

فكر كردم كه اشتباه شنيده ام شايد به همين دليل بود كه ابلهانه كلمه { صلاه } را چند بار تكرار كردم

و چند ساعت تنها به حرف زدن گذشت و من سردرد را فراموش كردم و سر تا پا گوش شدم

....... 

ادامه دارد ...

------------------------------------------------------------------------------

اين يادداشت کوچک را  امروز اضافه ميکنم ...

خيلی خوشحال شدم وقتی سميرا با من تماس گرفت و گفت که دوباره شروع ميکند به نوشتن و خيلی خوشحالتر شدم وقتی نوشته اش را ديدم.

 سميرای عزيزم ..من هم دلم برای نوشتن تنگ شده ..من هم گاهی فشار زندگی آنچنان به تنگم می آورد که مجبورم چند خطی بنويسم  ... چه پشت يک نامه اداری چه روی آيينه حمام ...

به من هم سخت گذشت ..اين يک سال ! سخت .....سخت...خيلی بيشتر از آنچه تصورش را ميتوانستم بکنم  ...زجر کشيدم  ... موقعيتهای غريبی که تنها دو راه بود..دنيايم يا  خدايم .. گفتند انتخاب کن ..گشتم دنبال راه سومی که نبود ..دو  گزينه ..يک انتخاب ..يا اين يا آن ....

و انتخاب کردم ..با فرض از دست دادن همه چيز..چشم هايم را بستم  و انتخاب کردم ...

 شکر..  خداوندا شکر ...

 تو صاحب اختياری .. هر چه تو بگويی... بنده حقيرت راضی است  به هر چه تو بخواهی  ...

( مثبت +++++ )

+ بچه مثبت +++++ ; ٤:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

من سميرا. تصميم گرفتم اينجا بنويسم تا شايد مثبت عزيز هم دوباره شروع به نوشتن کنه

درسته که اولش من اينجا شروع کردم به نوشتن و يک مدتی دردلامو اينجا نوشتم ولی بعدش ديدم اينجا با بودن مثبت بهتر ميگرده

امسال بدترين و وحشتناکترين لحظه های زندگيم رو ديدم هنوز هم دلم ميخواد از خدا بپرسم چرا؟؟؟؟؟؟؟چرا ؟؟؟؟؟؟چرا پدر من ؟؟؟چرا برادر من؟؟؟؟؟ اونا تاوان چی رو دادن ؟؟‌يا من يا خواهرم يا مادرم  که از روزی که زمين دهن باز کرد و در عرض چند ثانيه پدر و برادرم رو ازم گرفت يک لحظه خوشی نديدم ؟؟؟؟

 

بگذريم

من ميخوام دوباره شروع کنم به نوشتن ولی يک شرط ميذارم اونم اينه که مثبت هم شروع کنه به نوشتن 

دلم برای نوشتن تنگ شده 

(سميرا )

+ بچه مثبت +++++ ; ٥:۱٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

صبح  با احساس سنگينی  نگاه کسی از خواب بيدار شدم .. جيمز نشسته بود  روی صندلی .. حس بدی تمام وجودم را در برگرفت .. انتظار برای يک خبر بد

وقتی  اسم زلزله را شنيدم ..تمام وجودم ميلرزيد.. گفتم کجا... کجا ؟ فکرم  به هر جايی که ممکن بود ميرفت ..در عرض چند ثانيه صد بار مردم و زنده شدم  قلبم با چنان شدتی ميزد كه صدايش را ميشنيدم

ارگ بم خراب شده ؟ ارگ بم..؟  ارگ بم ؟ ذهنم قدرت تجزيه تحليل را از دست داده بود .. نميتوانستم درست فکر کنم که ارگ بم کجاست ..يک آن تمام دوستان و آشنايانم در ايران جلوی چشمم آمدندو رفتند

 بم ! سميرا !

سميرا اهل بم بود.. به مغزم فشار می آوردم كه آيا همانجا زندگی ميكرد ؟ نه ..نه دانشجو بود.. تهران .. خدايا كسی را آنجا داشت ؟ كسی را آنجا داشت ؟عكسهای خانه پدربزگش از جلوی چشمهايم گذشت.... آن خانه زيبای قديمی  سميرا بود و برادرهای كوچكش كنار حوض  حياط.. مادرش پدرش... آه خانواده سميرا دربم زندگی ميكردند ..

 اولين مطالب اين وبلاگ را سميرا نوشت..

اسم مثبت  را سميرا روی نويسنده اين وبلاگ گذاشت  با ۵ تا   +++++ 

مطالب اين وبلاگ را تا مدت زيادی  سميرا مينوشت ..بعد من و او مشتركا ..بعد از مدتی هم او رها كرد و من اينجا مينوشتم

شماره تلفنی كه از سميرا داشتم ..در حال حاضر قابل دسترسی نيست...  تنها راه ارتباطی من با سميرا همان يك شماره تلفن بود ..  ديشب آدرس خانه ای را كه او موقتا آنجا زندگی ميكرد  به مونا دادم و از او خواستم به هر طريقی هست خبری برايم بگيرد.. مونا  ميگفت كسی در را باز نكرده است .. از او خواستم لطفی بكند  و فردا هم برود.. نميدانم .. هر چقدر لازم است .. فردا پس فردا.. فرداهای بعد  تا هر وقت كه پيدايش كند .. سری به دانشگاهی كه در آن درس ميخواند بزند.. هيچ  راه ديگری به ذهنم نميرسيد

هيچ چيز..

چه كاری از دستم بر می آمد ؟

+++++++++++++++++++++++++++

جيمز دو روز است به مسافرت نا معلومی رفته ..مرتبا  تماس ميگيرد.. اما نميگويد كجاست شماره تلفن هم نميدهد .. آنقدر نگرانم كه  غذا از گلويم پايين نميرود.. اين برزخ  كی تمام ميشود ؟

خدايا

 

+ بچه مثبت +++++ ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ دی ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

 

چيزهاي زيادي هست كه بايد بگويم

شايد سوالهاي زيادي هست...شبهات زيادي ..نگراني هايي

شايد كمي بيشتر از يك سال است كه اينجا مينويسم

شايد بتوانم بگويم كه به نوشتن در اين وبلاگ شديدا وابسته ام

به آدمهايي كه اين اطرافند به آدمهايي كه ميفهمند ..درك ميكنند ...نگرانند

..شايد به صفاي نداشته سالهاي جواني زندگيم كه در وجود آنها مي يابم دلبستگي دارم

از ديدن اين پيامها پشتم ميلرزد

شايد فكر ميكنم كه حق برهم زدن آرامش كسي را حتي براي چند لحظه ي تاملش در اينجا ندارم

و شايد حتي نميدانم كه بايد چه بگويم

خدا ميداند كه چرا هنوز اينجا ايستاده ام و چرا هنوز نفس ميكشم !

6 سال است هر يك روز زندگي من معجزه اي است .

شايد بايد هيچگاه تفال آنروزرا به خواجه شيراز فراموش نكنم

همت حافظ و انفاس سحرخيزان بود....

انفاس سحرخيزان .....

انفاس سحرخيزان......

 

يك هفته اي هست

دو نفري مهمان

امام رضا هستيم

و عجب ميزباني !

جاي همه شما خالي

+++++++++++++++++++++++++

به نام خداوند رحيم

قرار بود ۱۰ شهريور  به لندن برگردم ...  مطمئن بودم که انتخاب درست همين است ...حتما همين است... و بعد فکر کردم که  نه ! شايد هم اين نباشد و شايد اصلا آن انتخاب  انتخاب درستی نباشد  و شايد ديگری درست تر باشد  و آن يکی به نفع باشد و آن يکی عاقلانه باشد و بعد ......فهميدم که من از تصميم  گيری عاجزم  !

من برای خوشگذرانی و ديد و بازديد به ايران نيامده بودم که حالا چمدانهايم را جمع کنم و سوغاتيها را زير بغل بزنم و برگردم  . من آمده بودم که بگويم  يک انسان تنها  بدون هيچ امکاناتی  بدون هيچ معرفی نامه ای بدون هيچ پشتوانه ای تنها با نام يک محقق  يک دانشجوی معمولی ( نه يک دانشجوی سفارش شده از فلان دانشگاه  بريتانيا  )  می تواند  هر چه بخواهد اراده کند تنها اگر اعتقاد  داشته باشد .

و ايستادم !  دو سال ايستادم   بدون هيچ امكاناتی بدون هيچ پشتوانه ای .. فقط خدا ميداند كه من در اين دو سال  چه كشيدم  هر يك روز به اندازه يك سال گذشت و هر ساعت به اندازه يك روز انرژی گرفت  من خنديدم ..لبخند زدم  بارها و بارها گفتم  (( زنذگی همين است  ))!  تنهای تنها...!

 بيماری من  واقعيتی است  همان طور كه خودم پذيرفته ام و با آن كنار آمده ام و می دانستم كه  زندگی با من شوخی ندارد و هر آن ممكن است مجبور شوم بساطم را جمع  كنم و از اين دنيا پرتم كنند بيرون.......  شايد  بايد قدر سالهای  و شايد حتی سال باقيمانده زندگيم را ميدانستم  و   به همراه جيمز به يكی از سواحل خوش آب و هوای اطراف می رفتم و يك سال بی دغدغه  زندگی ميكردم ..مثل بقيه آدمهای  ۶ ..۷ساعت ميخوابيدم   با لذت غذا ميخوردم  كتاب می خواندم ... كنار ساحل قدم ميزدم   دسته ای  گل وحشی دستم ميگرفتم و سعی ميكردم نقش دخترك رنجور و ضعيف قصه ها  را بازی كنم كه ماههای آخر عمرش را با عاشقش به يك  جزيره كوچك و  آفتابی شنهای سفيد  می رود   و بعد هم شبی  عاشقانه  در ميان بوی شمع های نيم  سوخته و گلها ی سرخ پر پر شده روی بسترش  و های های زاری عاشق بخت برگشته اش چشمهايش را ميبندد و ميـــــــــــــــــميرد !

و اين شايد مزخرفترين نوع  مرگ بود كه می توانستم تصور كنم  !

 و من راه ديگری را انتخاب كردم .. ساعتها دويدن  از پله های اين اداره و آن اداره بالا رفتن   خواهش  كردن.. برای يك مجوزساعتها  داد كشيدن .. ۱۸ ساعت چشم به  مانتيور دوختن هزاران هزار دستور  را دوباره  و دوباره خواندن... تصحيح كردن و دوباره نوشتن از مادری مريض مراقبت كردن   از دوستانی دردمند دلجويی كردن ...  دو سه ساعت درروز خوابيدن ... غذا نخوردن ...عرق ريختن .. جان كندن...  سگ دو زدن ...

خدايا شكرت ! راضيم به رضايت .....

هر چه تو بخواهي... هر چه تو بگويي....

 و تا آخر  ايستادم  ...حالا فقط يك قدم ديگر مانده بود كم مانده بود ديوانه شوم هر چقدر فكر ميكردم به نتيجه نميرسيدم  ديگر  دست تنها كاری از دستم بر نمی آمد  اين گره آخری به دست امكانات لابراتورهای عظيم و  گروهی متخصص فوق العاده باز ميشد تلاش كردم  خودم  هزينه های سرسام آورش را تحمل كنم  چند وسيله صروری را سفارش دهم و  حتی شروع به ساختشان  كنم .... ولی مثل هميشه همه درها بسته بود... اجازه وارد كردن  دستگاهها داده نميشد  ... بحث ..جدال... فرياد..خواهش..التماس ... تهديد ... راه به جايی نبرد  و من به نتيجه رسيدم كه بهتر است برگردم و درست هفته قبل از پرواز م به لندن دوباره منصرف شدم.. بهتراست همين جا بميرم  من كه معلوم نيست  تا كی زنده باشم ... شروع ميكنم و دستگاههايی را كه ميخواهم خودم ميسازم برنامه ها را دوباره تغيير ميدهم  دوباره شروع ميكنم   دوباره..دوباره....ولی بر نميگردم

و اين شايد ديوانگی بود....و حتما ديوانگی بود ! انسان گاهی در تب و تاب و حرارت به انتهای خط رسيدن فكرهايی ميكند كه حقيقتا  باور نكردنی است و توانايی را در خود احساس ميكند كه  به هيچ عنوان در او نيست . مگر من مهندس مكانيك يا الكترونيك بودم ؟ مگر من از طراحی سيستمهايی به آن پيچيدگی سر در می آوردم ؟ اگر می خواستم شروع به كار كنم  شايد برای يكی از آن سيستمهای مورد نيازم ۱۵ سال وقت لازم بود آن هم با كمك... آن هم با امكانات....

 و راه اين بود

اين  تصميم گيری ديگر در توان من نبود

 استخاره كردم برای ماندن  جواب اين بود   به صلاح نيست  عقوبت ندارد

و من چمدانم را بستم و برگشتم.

 

 

+ بچه مثبت +++++ ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

 

السلام عليک يا علی ابن موسی الرضا

+ بچه مثبت +++++ ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

 

دوباره افتاده ام روي اين تخت
برايان مك گفته بود ...چند سال
و چه خوش خيال بوده ام كه فكر ميكردم چند سال زمان مناسبي است
براي تمام كردن كارها .....
براي آماده شدن ......
براي رفتن
....
هنوز مي ايستم... هنوز ميخندم....هنوز مينويسم
باكي نيست از درد
هميشه با خودم فكر كرده ام
زندگي همين لحظه اي است كه در آن نفس ميكشي
فردايي هست و گذشته اي ...براي فردا زنده اي و گذشته سازه اي است كه فردا را بر آن بنا ميكني
و فردا هدف است و هدف زندگي است و زندگي هدف است
و زندگي آميزه اي است از هدف و تو
و هدف تنها قرب است
و خدا همه چيز است
و همه چيز خداست
و هدف مردم است
و اسلام است
و ايران


دير نيست
هنوز زنده ام ...نفس ميكشم
آرزو نميكنم كاش زندگي گونه اي ديگر قدرتش را نشان ميداد
آرزو نميكنم جاي ديگري بودم
آرزو نميكنم ۸۰ سالگي را ميديدم
فقط آرزو ميكنم اي كاش
اين طور توانم را نميگرفت
كارهاي زيادي دارم
و كاري دارم كه بايد تمامش كنم
هنوز ميخندم........
هنوز مينويسم........
هنوز كار ميكنم..........


16 خرداد 1382 ( تهران )




+ بچه مثبت +++++ ; ۳:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

 

Swami

زندگي كن بيا بين ما زندگي كن
Swami
بيا كنار من بنشين
بگذار دستت را لمس كنم و فلسفه بياموزم
Swami
ديروز رفت و فردا نيامد آن لحظه كه در انتظار بودم تا تو بيايي هرگز نيامد
Swami
سخن آب شد
كلمه دريا شد
كوه حرف شد
عشق گويا شد
عالم شيدا شد
(( ولدانو )) پيدا شد
و تو هرگز به من نياموختي
Swami
دستم نگرفتي
Swami

سوگند خوردي تو
كه به من بياموزي
اما عهد شكستي
Swami
Swami
در انتظار خشم (( ولدانو )) بمان


888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

مدت كوتاهي كه در هند بودم
اين كلمات را زياد از زبان سابرينا مي شنيدم
اين دعاي شامگاهي فرقه كوچكي به اسم ولدانو است
بعدها هر چه تلاش كردم اطلاعاتي از آنها به دست بياورم هيچ كجا نام و نشاني از اين فرقه پيدا نكردم
سابرينا كه من و جيمز را همراهي ميكرد
هر روز هنگاهي كه سرخي خورشيد در برگها سايه اي قهوه اي مي انداخت
شروع به زمزمه كردن اين اوراد ميكرد
Swami
سوگند خوردي تو
كه به من بياموزي
اما عهد شكستي
Swami
او ولدانو را ميخواند
ولدانو روحي است كه در حقيقت اشيا و انسانها نفوذ ميكند و آنها را تابع خواست خود ولدانو ميگرداند
ولدانو لازم است و ملزوم
ولدانو واسطه ندارد
ولدانو در روحي نفوذ ميكند و سپس جسم ميشود و زندگي ميكند
ولداو نمي آفريند
ولدانو خود عين آفرينش است

Swami
لغتي بسيار پر كاربرد در فرهنگ هند به افراد زيادي اتلاق ميشود
اما در مذهب ولدانو
Swami
نشانه آن روحي است كه ولدانو در آن نفوذ كرده
و سپس كالبد را ترك گفته
زيرا ولدانو محدود نيست
و جسم متبرك شده اي به نام
Swami
تا آنهنگام كه شايستگي ولدانو شدن بيابد
واداشته ميشود كه بياموزد
زيرا كه ولدانو هنگام ترك كردن روح اسراري از خود باقي ميگذارد تا
Swami
راه ولدانو شدن را بيابد
و ساير معتقدين به ولدانو بايد
Swami
را وادارند تا به انها بياموزد
چون نفس انسان فراموشكار است و
Swami
پس از مدتي تنها خود را ميبيند و از ياد ميبرد كه وظيفه دارد
Swami
ديگري بيافريند



888888888888888888888888888888888888888888888888888888888
انسان ها در بعدي خاص يكسان فكر ميكنند
يكسان ميانديشند
يكسان پرستش ميكنند
يكسان معبود بر ميگزينند
ولدانو از ذهن من وتو دور نيست
گاهي فكر ميكنم
ولدانو تجلي ناقصي است ازيگانه اي ازلي در عرفان اسلامي
و آنگاه به خودم ميگويم انسانها چقدر به هم نزديكند !


+ بچه مثبت +++++ ; ٢:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

خانم کارلايل

خانم كارلايل همسايه ديوار به ديوار است
بين خانه او و ما تنها يك پرچين كوچك است و گياهان بالارونده اي كه گاهي جيمز از سر تفنن دستي به سروگوششان ميكشد و آنها با رضايت برگشهايشان را بين دو باغچه مجزا به اشتراك ميگذارند و سعي دارند وانمود كنند كه آنجا پرچيني نيست .

پيرزني است 70 ساله با موهاي كوتاه نقره اي
معمولا پيراهن گشاد بلندي كه به تن ميكند چاقي اش را نميپوشاند در رفتارهايش نرمش خاص به چشم ميخورد مخلوطي از تجربه و رنجهاي زندگي و همچنين سنگيني برهه اي به نام پيري !
شوهرش دو سال پيش فوت كرد تنها دخترش دراسترالياست و گاهگداري يادش مي افتد كه مادري دارد و برايش نامه مي نويسد كه گويا اتفاق نادري در زندگي پيرزن به شمار ميرود


معمولا هفته اي يكي دو بار به او سر ميزنم
كنارش مي نشينم و به حرفهايش گوش ميدهم برايم ميگويد كه در يكي از دهات سوئد به دنيا امده است و براي اثبات اين حرفش برايم شيريني هاي كوچكي مي پزد و من چشمهايم را ميبندم و با لذت آنها را گاز ميزنم
يك روز درحاليكه من و پرشيا (يك هديه ازدواج گرانقيمت ! 5 سالي عمر كرده نژادش ايراني اصل است و بينهايت زشت و تنبل ، با اين وجود دوستش دارم و به او عادت كرده ام )
روي مبل هاي خاكستري خانم كارلايل نشسته بوديم
خانم كارلايل از من پرسيد كه چرا اينقدر به او لطف دارم و چرا با اينكه آدم گرفتاري هستم به او سر ميزنم ؟
به او گفتم كه من مسلمانم و پيامبر ما درمورد همسايه ها سفارشهاي زيادي كرده است و از ايران برايش گفتم و ايراني ها كه نوعدوستيشان براي او عجيب خواهد بود
.
پيرو يكي از فرقه هاي انشعابي پروتستان است و ديده ام كه چگونه با عصاي سياهش در حاليكه به سختي و كندي قدم بر ميدارد به كليسا مي رود .

از من پرسيد پيامبرتان كيست و من تا آنجا كه اطلاعات خودم اجازه ميداد برايش از محمد امين( ص ) گفتم.و از دخترش فاطمه و از صبورترين مرد تاريخ علي و از مظلوميت خاندانش .

فردا صبح كه به دانشگاه ميرفتم
جيمز دم در ايستاده بود و با او صحبت ميكرد وقتي در ماشين را بست از من پرسيد كه ديروز آيا به خانم كارلايل چيزي گفته ام ؟ و من گفتم كه بله در اين مورد سوال كرد و من هم جواب دادم .
خنديد و گفت كه آيا خودم خبر دارم كه حرفهايم چه تاثيري روي او گذاشته است !

و من تعجب كردم و باور نميكردم كه واقعا تاثيري در كار بوده باشد چون باها و بارها اين حرفها ررا براي ديگران گفته ام و گمان نمي كنم كسي از اين حرفها متاثر شده باشد .
قانع كردن ديگران نياز به اطلاعات وسيع و همه جانبه دارد به خصوص در مورد يك مكتب و اين تنها كاري است كه فكر نميكنم هيچگاه از من برنمي آيد.

اين دفعه كه به ايران آمدم بنا به خواهشش برايش از يك دكان كوچك زير پله دريك پاساژ عكس پيامبر را خريدم همانكه همه مان آنرا ديده ايم همان مردي كه چشمهاي نافذ و سياه و ابروهايي كماني دارد و موهايش كمي سفيد است بر خلاف امام حسين كه موهايش هميشه در اين عكسها سياه سياه است .
به من گفته بود كه برايش عكسي از پيامبر بياورم و من گفتم كه عكسي وجود ندارد و نقاشيهايي هم كه هست همه مبني بر تخيل فردي است ولي او اصرار داشت كه حتما اين كار را بكنم
و من پوسترهاي نقاشي شده اي از پيامبر، علي ( ع ) ، امام حسين ، و حضرت ابولفضل برايش خريدم
بعلاوه پوسترهايي از كارهاي فرشچيان كه خودم خيلي دوستشان داشتم و به خصوص آن تابلوي سحر انگيز ضامن آهو .
و چند ماه پيش كه دوباره به لندن رفتم آنها را برايش بردم .
و هنوز هم باور نميكردم كه چند دقيقه حرفهاي آدمي مثل من كه خودش از شك و ترديد دارد به جان مي آيد تاثيري روي يك پروتستان تعصبي بگذارد .

فردا صبح خانم كارلايل برايم از باغچه اش دست تكان داد و مرا صدا كرد و با لرزشي گفت كه ديشب در خواب آن آقايي كه يك آهو كنارش است را ديده است با همان آهو در دشتي زيبا كه آهوهاي زيادي آنجا بوده اند و آن آقا دستي به سر تك تك آهو ها ميكشيده و آنها نوراني ميشده اند و به آسمان ميرفته اند

و آن آقا دستي هم بر سر او كشيده و از او پرسيده كه آيا ميخواهد ضمانتش را كند؟
و بعد با دست جايي را نشان داده است كه يك گنبد طلايي بوده و يك گنبد آبي


و من ديگر هيچ چيز نميشنيدم در حاليكه به پرچين تكيه داده بودم لغزش نرم اشك را روي صورتم ميديدم
و به ياد مي آوردم
كه من هيچ گاه به خانم كارلايل در مورد آن آقاي نوراني در آن عكس چيزي نگفته ام
كه كنارش آهوها آرام ميگرفته اند
و در مورد ضامن شدنش براي گرسنه و تنها نماندن يك بچه آهو ...
و در مورد كبوترها و.....

يك گنبد طلايي در كنار يك گنبد آبي ......




+ بچه مثبت +++++ ; ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

سه ره پيداست .

نوشته بر سر هر يك به سنگ اند
حديثي كه ش نميخواني بر آن ديگر .

نخستين : راه نوش و راحت و شادي .
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادي .
دوديگر : راه نيمش ننگ، نيمش نام ،
اگر سر بركني غوغا ، وگر دم دركشي آرام .
سه ديگر : راه بي برگشت ، بي فرجام .


من اينجا بس دلم تنگ است .
و هر سازي كه ميبينم بد آهنگ است .
بيا ره توشه بر داريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم ،
ببينيم آسمان (( هر كجــــــــــــا )) آيا همين رنگ است ؟





+ بچه مثبت +++++ ; ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

Next cafe

چي ميل داريد؟

دزدكي به دورو برم نگاه ميكنم ميز كناري خالي است ..
پيرمردي سه ميز آنورتر نشسته است. كلاه قهوه اي وريش قرمز دارد و هر روز سر ساعت نه يك ليوان آبجو سفارش ميدهد و در حاليكه آنرا مزه مزه ميكند زير لب فحش هاي ركيكي ميدهد .

اشاره ميكنم
سرش را پايين مي آورد
نجوا كنان ميگويم
اينجا همه چيز داريد؟
ــ بله بله..هر چي شما بخواهيد
دوباره به دوروبرم نگاه ميكنم
دستم را كنار دهانم ميگذارم
پچ پچ كنان ميگويم .....

ــدوليوان نگاه نو ..يك جرعه اعتقاد
يك گيلاس عقل ... داريد؟............داريد؟


با سردرگمي نگاه ميكند
ميدانم سبك سنگين ميكند كه به مدير رستوران بگويد يك ديوانه آنجا كنار تابلو مونته نشسته است .
در صندلي دسته دار فرو ميروم ..
(( next dead bird )) موزيكي ملايم....يك آهنگ قديمي

و من بيشتر در صندلي دست ه دارفرو ميروم..
و بلند بلند مايوسانه در حاليكه با روميزي سفيد بازي ميكنم ، ميگويم....
پس چرا مردم را معطل ميكنيد؟

هاج و واج به من نگاه ميكند
لبخندي ميزنم .
كيفم را برميدارم
و...........
ميروم


دم در مي ايستم صداي جرينگ جرينگ آويز طلايي كه نسيم نيمه شب آنرا تكان ميدهد
داد ميزنم

ــ هي بتي مطمئني كه نداشتيد ؟
من مشتري قديمي هستم !


و در را میبندم
كوچه تاريك است
ماه در آسمان نيست
تندتر بايد بروم
كافه بعدي چند خيابان آنطرفتر است







^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
اين مطلب را توي جيب كوچيك يك كيف قديمي پيدا كرده بودم
يادم نمي آيد كي نوشتمش و كجا يا حتي چرا ....
:)
+ بچه مثبت +++++ ; ۳:٠۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

يک گام به پيش؟ پس؟

چايم را كه خوردم قصد كردم به ديدن نسرين بروم ...
و از او كمك بخواهم و بپرسم آيا مهارت سابقش را در فشار دادن دكمه del هنوز هم حفظ كرده است ؟

نسرين حقيقتا در كارش تاپ بود هميشه فكر ميكردم اگر به ايران بيايد روي دست مي برندش عضو يكي از معروفترين گروههاي بنشويست انگليسي دانشگاه بود .
فوق العاده باهوش اما درس نميخواند ...عشقش بازي كردن با كدها بود
دانشگاه آمدن برايش بيشتر حكم يك سالن اجتماعي گروهي را داشت كه ميشد از آنها شيوه هاي جديد را آموخت ...آدمهايي مثل خودش
كارش محشر بود در نفوذ كردن و به هم ريختن بساط شبكه هاي دولتي
غوغا ميكرد هميشه فكر ميكردم اگر يك روز بفهمند فلاني يك ايراني بود
آن هم يك زن ! چه واكنشي نشان خواهند داد
ولي گويا آنطور كه فكر ميكردم نشده بود
!

زنگ طبقه سوم...بايد خودش باشد.
يك خانه نو ساز با نماي سنگ سياه و مي شود گفت شيك

دورادور خبر داشتم كه ازدواج كرده
ولي يادم نمي آمد شوهرش چه ميكند ...شايد او هم يك خوره كامپيوتر ديگر است .. اگر اين طور باشد...واويلا ! چه ميشود !
ولي گويا در اين مورد هم اشتباه ميكردم
وقتي روي صندلي نشستم
به دوروبرم نگاهي انداختم درون خانه بسيار شيكتر از چيزي بود كه فكر ميكردم و حظور يك كدبانوي خوش سليقه رنگي عاشقانه به فضا بخشيده بود در اين حين چيز جالبتري كشف كردم
يك جفت چشم براق كه از لاي در به من نگاه ميكرد
و چون سنگيني نگاه مرا حس كرد ناگهان سرش را پس كشيد و در اتاق را محكم بست
.
نسرين سيني چاي را روي ميز گذاشت
ـ چه عجب ياد...
حرفش را قطع كردم ..نسرين تو بچه داري..؟
خنديد
ـ آره ..... پيام ، مامان بيا ..خاله اومده...و ادامه داد ...مگه بهم نمي آد؟
نه ! نميدونم اما حتي فكر ازدواج كردنت هم برام عجيب بود ...
فكر نميكردم يك روز بشيني تو خونه و شوهرداري و بچه داري كني..!
ـ خواهش ميكنم ! لطف دارين

هر دو خنديديم
ـ پيام مامان ...نقاشي ها تو بيار خاله ببينه عزيزم
ـ چه ميكني نسرين ؟
ـ خونه داري بچه داري شوهر داري ...!همون كارايي كه تو نميكني
و چشمكي زد ...
ـ عجب...اين همه اطلاعات سري رو از كجا به دست اوردي ؟
ـ زاغ سياتو چوب ميزدم و دوباره چشمكي زد...
ـ عجب !
ـ تكيه كلام جديده؟ عجب !
ـ نسرين دست بدار سي سالت شد دست از تيكه پروندن بر نداشتي؟
ـ تو 30 سالت شد هنوز آدم نشدي؟
خنده ام گرفت ....
ـ پس اميد داشتي كه من آدم بشم....خوش به سعادتم
!
نسرين..چي كار ميكني؟ كجا كار ميكني..؟ نگو تو آشپزخونه ... تو الان بايد تو لندن بهترينها رو ميداشتي ...
ـ هم تو آشپزخونه ...هم تو يك موسسه درس ميدم... مثل شما آرزوي كرسي كمبريج رو هم نميكنم...
ـ يك كدوم كرسي...؟ زاغ سياهت چاخان از آب در اومد...
دوما نكنه ميري تو موسسه هاي سرخيابون فتوشاپ درس ميدي؟
لبخندي زد.
ـ كار عار نيست...... پيام.......... مامان كجايي؟
ـ براي من فلسفه نباف..بله كار عار نيست...اما اين هدر رفتن يك سرمايه ست..
ـ كدوم سرمايه...
ـ دست از مسخره كردن من و خودت بردار
ـ اومدي اينجا دعوا؟ يا منو ببيني؟
ـ هيچ كدوم اومدم ببينم ..چند ساعت تو روز كار ميكني
كم كم داشتم عصباني ميشدم..چيزي كه مدتها در دلم بود و ميخواستم بگويم

ـ 4 ساعت تو موسسه
چند ساعت پاي كامپيوتر ميشيني؟
ـ مجبورم به سوالات جواب بدم؟
ـ بله مجبوري
( من خودم ميدانم هنگام عصباني شدن چه هيبت وحشتناك و غير قابل تحملي دارم ....)
ـ حداكثر 3 ساعت
ـ حتما اون يك ساعت هم ميشيني عكس نگا ميكني.. شايدم چت ميكني
شايدم اسباب بازي درست ميكني..بوتر؟
هنوز پيشنهاد تدريس ويندوز بهت نكردن؟ سطح مبتدي؟

عصباني بودم..عصباني...
نسرين هم عصباني بود..نفس نفس ميزد
ـ خيلي داري تند ميري....
ـ خيلي تند ميرم بله... برات متاسفم

ـ گوش كن ..قبلا كدا عشق من بودن...حالا خانواده ام...
من يك زنم ...مثل بقيه ...چرا نبايد نقشي رو در خانواده ام ايفا كنم كه ازش لذت ميبرم؟ زندگي من پسرم و شوهرم هستن....برام اهميت نداره فتو شاپ تدريس كنم...يا يه متخصص امنيت شبكه شم... يا اصلا تدريس نكنم...اصلا كار بكنم يا نكنم
تو هيچ وقت نخواستي اينو بفهمي...تو هميشه تو كارت غرق شدي...
خودتو فراموش كردي...بهترين بودم كه بودم الان خوشم مي آد كه اين باشم... زندگي از اين بهتر براي من نيست ..اينجا آخر خوشي هاي دنياست براي من .....
تو هيچ وقت اينو نخواهي فهميد...تو زن بودن خودتو فراموش كردي ..تو جاه طلبي...بودي..و فكر نميكنم عوض بشي...
تا قدرت درك اين لذتو نداري كه يكي بهت بگه(( مامان ))...
من تو رو ميشناسم....تو حاظري به خاطر كارت به خاطر هدفت فراموش كني...عاشق نشي...محتاط باشي...فدا كني...

اما من نيستم... اين همه آدم مفيد تو جامعه... يكيش خود تو...مي دونم پس فردا يكي ميشي كه همه بهت افتخار ميكنن ....
شايد اونقت ارضا شده باشي.و بشيني تو خونه به موفقيت ها و مدركاي رنگارنگت نگا كن...و لذت ببري
اما من همون لذتو الان ميبرم...
من زندگيو وقف ميكنم....به خاطر پسرم شوهرم...خانواده ام...تو اما يك روز...........


ــ مامان........
صداي لرزان پيام بود ...
بهت زده به من و نسرين نگاه ميكرد... نقاشي هايش در دستش بود و صورتش با ماژيكهاي رنگي خط خطي شده بود
يك آن به خود آمدم ...او آنجا بود و داشت به ما مينگريست


ـ ماماني ..دعوا نكن ..تو رو خدا...
و يك قدم به طرف نسرين برداشت.
نسرين مكث كرد چند ثانيه تنها سكوت بود و چشمهاي پيام كه به ما نگاه ميكرد و بعد خنديد ...به فاصله كوتاهي من هم خنديدم..
گويي يك واكنش اجباري بود..و هر دو محكوم بوديم به انجام دادن آن
!

نسرين گفت..نه مامان كي دعوا كرد...من و خاله داشتيم حرف ميزديم...
برو نقاشي هاتو نشون خاله بده...
راستي خاله مي دونستي پيام كلاس زبان ميره؟

دستهايم را گشودم تا بيايد كنار م بنشيند
نمي دانستم چه بگويم با ناشيگري گفتم آفرين چه قدر عالي...
نسرين راست ميگفت..
من نميدانستم چه طور زن باشم !


نسرين گفت
ـ علي تو خونه با پيام انگليسي صحبت ميكنه...منو ذله كرن اين دو تا
مي ترسم آخرش فارسي حرف زدن يادشون بره..
و هر دو ميخنديم
احساس آرامش بيشتري ميكنم

Hi honey ..
How r u doin?
جواب نميدهد ساكت و آرام كنارم نشسته است ونگاهم ميكند با يك جور تعجب ...دهنش كمي باز مانده ... پسر با نمكي است
موهايش لخت است و روشن ..چشمهايش هم عسلي است .. لبهايش سرخ است شبيه يك عروسك است

رو ميكنم به نسرين و با خنده ميگويم..
ـ فكر كنم زياده روي كردم ...خيلي سخت بود؟
پيام ميدود و در گوش نسرين چيزي ميگويد ...بعد هم فوري ميدود و پشت در اتاقش قايم ميشود
نسرين ميگويد
ـ خجالت كشيد ...!
ـ نسرين ؟
نسرين دوباره ميخندد ...ـ گفت خاله چرا اينطوري حرف ميزنه...
ـ من هم خنده ام گرفت ...
نسرين ادامه ميدهد ...
ـ لهجه ات بد جور غليظ است ..نميدونم خودت خبر داري يا نه...
فارسي رو هم درست نميتوني حرف بزني ... عجيب انگليسي شدي ها
...!


لبخندي ميزنم
ـ همه اش تقصير جيمز است ... از بس توي خانه با هم حرف ميزنيم
ـ ........
نسرين ساكت بود و به من نگاه ميكرد ..احساس كردم ميخواهد چيزي بگويد ..منتظر ميمانم
به من نگاه ميكند
با كمي حيرت ...
ـ مگه.... تو.... با جيمزازدواج كردي؟

لبخند ميزنم
پيام در را باز ميكند .
به طرف من مي آيد ....
چند تا كتاب داستان انگليسي در دستش است
.


+ بچه مثبت +++++ ; ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

 

نشسته ام كنار ديوار گوشه ي گوشه...كنج اتاق .
احساس خوبي است هميشه كنج تنهاست ، هيچ كس سعي نميكند كنج اتاق بنشيند مگر انكه آنقدر تنها باشد كه خود به تنهايي ، بدون مدد جستن از تو ومن ترجمه انزوا را بشناسد !
مي داني جيم خسته ام خسته
!
خستگي سالها راه پيموده و نپيموده به تنم مانده
آنقدرها جوان نيستم كه بخواهم دلداري دهم به خودم كه تنها يك دلتنگي گذراست !
چيزي در درونم به گذشته ها چنگ ميزند .
تنها 18 ساعت كار در روز نيست...تنها ساعتها دويدن به دنبال يك مجوز..يك تاييديه ... بالارفتن از اين پله ها عرق ريزان و خسته....
توهين ها ..تحقيرها ...فريبها ... تو ميداني كه هيچگاه انتظاري نداشته ام .
ديروز فكسي به دستم رسيد يك جمله كوتاه.. (( نشــــــــــد )) تمام !
در حاليكه بهت زده به آن نگاه ميكردم مشكيني زنگ زد
(( نشــــــــد )) و من بهت زده به ديوارها چشم دوختم
.
به هر دري ميزنم درها بسته است ، هر راهي ميروم بن بست است .
تلاشم را مضاعف ميكنم فايده اي ندارد و ميداني چيست كه مرا آزار ميدهد
ميترسم ...از انكه اينها تمام نشانه اي باشد براي آنكه دريابم راه را از ابتدا اشتباه پيموده ام !
به خودم اجازه نميدهم كسي به جز لبخند روي اين لبها چيز ديگري ببيند
ضعف نشان نميدهم كه بگذارم آشفتگي درونم را ديگران نظاره گر باشند
براي همين است كه وقتي يكي روزي لرزش دستهايم را ديد ..گفت چرا دستهايت ميلرزند و من در حاليكه آنها را در جيب پالتويم پنهان ميكردم خنديدم و گفتم ...
سختي زندگي است ديگر !
و تعجب نكردم وقتي گفت
سختي؟ من فكر ميكردم شما از خوشبختترين كساني هستيد كه ديده ام !
و من نگفتم كه سختي ناقض خوشبختي نيست !
چون يك آن وحشت كردم از آن صورتكي كه در ذهن ديگران ميسازم


آن مرفه بيدرد با كمي چاشني فلسفه و ايمان !


+ بچه مثبت +++++ ; ۱:۳٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

 

+ بچه مثبت +++++ ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

متاسفم
متاسفم
متاسفم
براي خودم بيشتر از تو متاسفم
!

هيچگاه در طي اين 30 سال اينطور بدنم نلرزيده بود...
هيچگاه در طي اين 30 سال انگشتانم اينچنين عصبي به هم نپيچيده بود ..
هيچگاه در طي اين 30 سال از ياس و خشم توامان چشمانم اينطور سياهي نرفته بود
هيچگاه در طي اين 30 سال... اينطور احساس تنهايي نكردم !

در ميان غلغله و شور و فرياد ...در حاليكه هموطنان مسلمانم در كنارم بودند !
سالها پيش در برابر صدها نفر در اثناي سخنراني همايش ( )‌در دانشگاه با خشم از جايم بلند شدم كه اسلام اين نيست كه تو تفسير ميكني...
و صدها جفت چشم ابتدا متحيرانه و سپس با تمسخر به من دوخته شد ...ولي من تاب نشستن نداشتم تاب رفتن هم نداشتم
و ايستادم در حاليكه تنهاي تنها بودم
ايستادم تا از دينم دفاع كنم هرچند ذره اي در باره اش ندانم ولي احساس كنم اين راهي است كه بايد بپيمايم
يك مسلمان ( شايد تازه مسلمان ) كه به نه شريعت ميشناسد..نه راه طريقت ميداند ...
و ايستادم در حاليكه تنها بودم ...تنهاي تنها...
و لي نه به وسعت امروز......!


من اينجا تنهايم...من در اين كشور آشنايم غريبم...لااقل جاي ديگري در اين دنيا كه هستي مي تواني دل خو ش كني كه نقطه اي است بر روي اين كره خاكي كه ارزشهايت آنجا متجلي است ...تنديسي از آن ميسازي تا آرامشي باشد برايت ، كه آنجا هست ! هر چند تو از آن دوري...
چه باك...!
آن نقطه روياي بايد باشد...تا تو دلگرم بماني...
اما راست است كه نبايد به تنديسها نزديك شد چون بوي گچ پوسته پوسته شده آن مشام را مي آزارد!


خداي من ..هيچگاه چنين صحنه هايي نديده بودم
هيچگاه چنين كلماتي از چنين لبهاي جواني نشنيده بودم
چه ميديدم؟
چه ميشنيدم؟
به سايه گفتم...سايه ..سايه...
در حاليكه چشمانم ميسوخت از ناباوري و اندوه
اينها چه ميگويند؟

خنده اي كرد تلخ ... جوونند .. دیگه..!
و من دست او را گرفتم و ايستادم...
و سري تكان داد...مگر تازه ديده اي ؟
و من بهت زده به او نگاه كردم...بله تازه ديده ام..
هيچگاه فكر نميكردم ...فاجعه اي كه بعضي ها از آن سخن ميگويند اين باشد...گمان ميكردم بحثي است كه ( پياز داغش كمي زياد شده است )
گوش كن...به من گوش كن
ديدي.
باور نكردي ..
گفتي من اشتباه ميبينم ...
شنيدي.
باور نكردي
گفتي آنها اشتباه ميكنند ...
گفتي اينجا ايران اسلامي است
گفتي ايران هم جامعه اي است ..مانند تمام جوامع ديگر..
فساد ..فحشا...؟ آه طبيعي است همه جاي دنيا همين است ! همه جا آسمان همين رنگ است نبايد تمايز قائل شد
!

چرا چشمهايت را بستي؟

انديشه از اين جامعه كوچ كرده..
اين جامعه سير قهقرايي دارد...!



راههاي تفكر بر اين نسل بسته است
كسي صداي مرا ميشنود؟


من در ايران بزرگ نشدم... من در تاسوعا و عاشورا دست در دست پدر و مادرم به دسته ها نپيوستم..در ذهن من نشان روشني از ياد حسين نيست... به من نگفتند وقتي جرعه آب نوشيدي به ياد لبهاي تشنه او بگو سلام بر لبهاي تشنه ات ياا باعبدالله..
ولي جرات نميكنم به پاس چشمهاي اشكبار صبورترين صبور تاريخ لبخند بزنم
دلم در تب و تاب است
سالها پيش در 10 روزپس از اين غوغايي در آسمان برپاشده است ...من چه طور ميتوانم صدايم را بلند كنم در حاليكه فرشته ها از هم اكنون ميگريند؟ صداي زميني من فرشته ها را مي آزارد


تو كه اينجا بزرگ شدي...
تو كه دستكم يكبار داستان علي اصغر را از مادرت شنيدي
تو كه نماد تنهايي شام غريبان را ديده اي...
تو كه حسين را بايد بهتر از من بشناسي ...
......

شب اول محرم بود...
و ميديدم كه براي حسين پارتي 10 روز ديگر چه طور سفارش Maderia... ontillado...Sherry ميدهند و با آن القاب نفرت انگيز او ا صدا ميزنند ...و آرزو ميكنند كاش بقيه هم همين طور مرده بودند تا در طول سال به انها بيشتر خوش ميگذشت

آه آنها جوانند

مثبت چشمهايت را ببند !
آنها فقط جوانند

آنها اكنون فرصت فكر كردن به خوب و بد را ندارند
فعلا ارزشها تنها رنگي از تقليد كوركورانه دارد
فعلا جواني يعني فكر نكن ...

و چه بدبخت است و مطمئنا محكوم به گم شدن در لجنزار تاريخ مشابهش اين جامعه كه جوان 23 ساله اش انديشيدن را زود مي داند و تو ميداني كه زود مي داند و درست است !
زود است...انديشه را از تو ميگيرند و بعد تو مسخ خواهي شد و هر روزصبح كه از خواب برخواستي زمزمه خواهي كرد ...زود است..هنوز زود است !



من تو را تصديق ميكنم..
اگر نفرتي از حسين ...اگر كينه اي از زينب به دل داري حتي پشتت مي ايستم تا از انديشه ات دفاع كني...
ولي تا فكر نكني چطور ميتواني در يابي كه نفرت و عشق چيست؟
چرا از پايه هاي مذهب بدون تفكر ميگريزي؟
فكر كن و بعد بگو من متنفرم...
فكر كن و بعد بگو من دوست ندارم نام مسلمان بررويم باشد
فكر كن و بعد بگو خدايي نيست
فكر كن
فكر كن
به دور از تعصبات فكري
به دور از جو غالب
به دور از همه چيز و همه كس
فطرت راهگشا است

من كنارت ايستاده ام
من تو را محكوم نميكنم
من دستت را در دست ميگيرم
من هم تازه قدم در اين راه گذاشته ام
من هم مي خواهم بدانم
من هم ميخواهم بپويم
از انديشيدن نهراس
از پرسيدن نترس
من در كنارت خواهم ايستاد
تا احساس تنهايي نكني
!



از خودم نميپرسم چرا اينچنين است
از خودم نميپرسم چرا تا كنون چشمهايم را بستم تا نبينم
اين بنا از درون در حال پوسيدن است
و تو هرگز ريزش آنرا نخواهي ديد
چون اگر ويرانه هاي آن را ببيني به حتم خواهي گفت فاجعه است ! بايد اقدامي كرد
ولي آنها نخواهند گذاشت تو آن آوار فروريخته را به چشم ببيني
تو عمق فاجعه را درك نخواهي كرد

آنها چشمهاي تو را همانند من خواهند بست كه بگويي همه جاي دنيا همين است !
و تو هرر وز بناي باشكوهي را ميبيني كه با صلابت و استحكام دروغين كاخ هاي امپراتوري بر جاي ايستاده است و تو دل خوش ميكني كه ستونهاي اين بنا تا ابد تاب خواهند اورد
در حاليكه
ستونهاي اين بنارا مدتهاست ربوده اند
!


+ بچه مثبت +++++ ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

از خاطرات يك دلتنگ


در آيينه نگاه ميكنم ميگويم..... بانوي شجاع !


چشمانم را ميبينم كه حلقه هاي اشك آنرا درخشانتر ميكند
و با سر انشگتانم قطره هاي اشك را لمس ميكنم كه ميلغزند و رد آنها روي صورتم غم ميتراود
چشمانم را باز ميكنم چشم در چشم زني كه روبرويم در آيينه آرام و بيصدا اشك ميريزد
و در خيال هاي زنانه خود غرق ميشود

دو دستم را روي ايينه ميگذارم
صورت زن شيشه اي را لمس ميكنم سردي آيينه حرارت دستهايم را مي خشكاند
زن شيشه اي هم دستهايش را روي آيينه ميگذارد
زن شيشه اي صورتم را لمس ميكند
زن شيشه اي تنهاست
زن شيشه اي دلتنگ است ... دلتنگ ..اين را از چشمانش ميخوانم كه بيهوده تقلا ميكند دلتنگي را زير حرير قهوه اي رنگي بپوشاند كه خيس اشك است

به چشمان زن شيشه اي خيره ميشوم... گمان ميكردم چشمانش را از من خواهد دزديد
ولي او خيره خيره به من نگريست
ـ مي دانم دلتنگي !
مي گويد ميدانم دلتنگي .
به من دروغ نگو
مي گويد به من دروغ نگو...
چشمانش را در چشمان من ميدوزد
سرم را خم ميكنم و زير لب ميگويم مرا نميتواني فريب دهي .
سرش را خم ميكند و زير لب مي گويد مرا نميتواني فريب دهي...
تو تنهايي زن شيشه اي
تو تنهايي
تنها
تنها
تنها
برگرد !

آه
آه


دستانم را از روي آيينه بر ميدارم

زن شيشه اي شكست

در ميان هزاران هزار تكه آن زن شيشه اي كه همچون تارهاي عنكبوت نقش بندي گيج كننده اي داشتند انگشتان خون آلودم به دنبال آن چشمهاي شيشه اي ميگشت
كه هيچگاه به من دروغ نگفتند !
من تنهايم
شايد بهتر آنست كه برگردم !


+ بچه مثبت +++++ ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

1ـ سلام !
چه رسم عجيب و نهادينه اي است ! همديگر را ببينيم و كلمه اي مشترك به زبان بياوريم به نشانه پيوند مشترك انساني....... كلمات خود در اصل معنايي ندارند معناي آنها قائم به خواست ماست اين ماييم كه ميتوانستيم براي واژه معنا تعيين كنيم و براي سلام اين حس دلبستگي و اتحاد پيچيده را !



2 ـ من ده روزي ميشود برگشته ام ! اين دو نوشته اخير يادداشتهاي دو هفته اي بود كه در لندن بودم نمي دانم چرا اينقدر به نوشتن وابسته ام و وبلاگ نويسي به برداشتي يك توفيق اجباري است چون مجبورم ساعتها پاي كامپيوتر بنشينم بنابر اين به موس و كيبورد بيشتر از قلم و كاغذ دلبستگي دارم ....ولي كاغذ چيز ديگري است خيلي بوي خوبي ميدهد .. مداد هم مزه خوبي دارد وقتي گاز ميگريش مزه چوب درخت كاج ميدهد ( يكي نيست بپرسد چند بار درخت كاج خورده اي ! )

3ـ تبريك به مناسبت جميع اعياد
به خصوص عيد قربان كه براي من به منزله يك جادوي مكرر هر ساله است شايد به خاطر فلسفه اش شايد به خاطر عيد بودنش شايد به خاطر ابراهيم و اسماعيل و خاطره ذبح وابستگيها.....
روز عرفه هم كه جاي خود داشت
مريم و معين زنگ زدند و گفتند كه خيلي سريع و همين طور اتفاقي تصميم گرفته اند بروند قم براي دعاي عرفه آنجا باشند (4 سال پيش با مريم آشنا شدم عضو يكي از انجمن هاي اسلامي در لندن بود خودش و شوهرش معين هر دو دانشجو ي يك رشته بودند و لندن ازدواج كرده بودند )
تشكر كردم و بابت نيامدن عذري آوردم كه فقط بهانه بود ساعت 3 بدجور دلم سوخت چقدر پشيماني دردناك است تا عميق ترين لايه هاي قلب آدم ميسوزد
گفتم بيا + نرفتي حالا بشين تو خونه غصه بخور !
البته بعدش خيلي حال داد چون تلويزيون پخش مستقيم دعاي عرفه را از چند جا داشت و كلي چسبيد به خصوص كه هيچ كس خانه نبود و من بساطم را جلوي تلويزيون نشيمن پهن كردم


4ـ صبح عيد قربان ساعت 9 از خيابان دولت رد ميشدم
سر چراغ قرمز قنات سرم را برگرداندم پيرمرد موتور سواري را ديدم كه گوسفند قهوه اي ريزه ميزه اي را ترك موتور بسته بود و گوسفند زبان بسته با صداي وحشت زده اي بع بع ميكرد ( گويا تا به حال سوار موتور نشده بود !)
زبانش از دهانش بيرون افتاده وبد و پاهايش را كه طناب پيچ كرده بودند به زوز و زحمت تكان ميداد...
و من غرق حيرت از اين مهارت كه چه طور ميشود يك گوسفند را ترك موتور بست و با اين مهارت طناب پيچش كرد ... شيشه ماشين را پايين كشيدم و گفتم
ــ پدر جان سلام عيد شما مبارك گوسفند قرباني است ؟‌( چه سوال بيموردي ! پس نه گوسفند تزئيني است ! )
ــ مال مسجده ميبرم مسجد
نيم نگاهي به گوسفند كردم كه دست و پايش را بي وقفه تكان تكان ميداد و ميخواست خودش را از شر طناب هاي آبي خلاص كند
ــ فكر كنم گوسفند ها زياد موتور سواري دوست نداشته باشند..!
خنده اي كرد
ــ چاره چيه .؟ دوست داشته باشه يا نداشته باشه براي همين چند لحظه باقيمانده عمرش بايد كلي شكركنه ... وانت دم دست نبود مجبور شدم ببندمش به اين ابوقراضه
ــ ميخواهيد من عجله اي ندارم بذاريدش عقب ماشين زبون بسته زهره ترك ميشه تا مسجد
چراغ سبز شد... به من نگاه كرد و پوزخندي زد ..و بدون هيچ حرفي گاز داد و رفت گوسفند قهوه اي با چشمان وحشت زده همين طور به من نگاه ميكرد و دست و پا ميزد من هم به او نگاه کردم ود مات و مبهوت برایش دست تکان دادم
نميدانم شايد گوسفندها هم بنا به دلايلي موتور را به پاجيرو ترجيح ميدهند .!

۵ ــ قصدم كمك بود !



۶ ــ جواب نامه ها دير شد اميدوارم وقت كنم ان شالله تا هفته ديگر به نامه ها پاسخ دهم ( ان شالله )
۷ ــ ايها الناس كسي از سفير خبر ندارد ؟
زيارت قبول جميعا !

+ بچه مثبت +++++ ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

۵ شنبه شب ساعت ۱۱


احساس دلتنگي ميكنم..
تنها هستم ..
جيمز به كنفرانسی در هادلتون رفته و گمان نميكنم به اين زوديها برگردد
اگر اراده ميكردم ميتوانستم به راحتي همراهيش كنم اما نميدانم چرا ترجيح دادم خانه بمانم
!

خسته و دلتنگ روي ميز نشسته ام ...
دنبال چيزي ميگردم ..ياد م نمي آيد چيست اعصابم خوردميشود
بلند ميشوم به آشپزخانه ميروم ...وقتي در يخچال را باز ميكنم به خودم ميگويم چرا آمدم اينجا؟ مگر گرسنه ام؟

تلويزيون را روشن ميكنم ... كانال ها را تند تند عوض ميكنم .. حوصله ندارم ..دنبال چيزي ميگردم...كه نمي دانم چيست ..
به سراغ كتابخانه ميروم..كتابي بر ميدارم با بي حوصلگي ورق ميزنم اصول فلسفه جي تي ئو ....اين ديگر كيست؟
حتي اسمش را هم نشنيده ام ...
كتاب را روي ميز مي اندازم ..روي لبه ميز چند ثانيه اي در حالتي بين تعادل تكان تكان ميخورد و بعد مي افتد ...

دلم گرفته..حس غريبي است !
احساس ميكنم بايد كاري بكنم ولي هرچه فكر ميكنم يادم نمي آيد دلم بهانه ميگيرد !
به تقويم نگاه ميكنم ...5 شنبه است...
5 شنبه !
و بعد ناگهان دلم براي ايران تنگ ميشود...
يعني الان آنجا چه خبر است؟ 5 شنبه است.... 5 شنبه ها خيلي خاص است...به خصوص شبهايش...حتما..الان در مسجد سر خيابان دعاي كميل ميخوانند !


دلم هواي ايران را كرده...
با خودم ميگويم ..من اينجا بزرگ شده ام...درس خوانده ام.. كودكي من اينجا رنگ گرفته است..
اينجا برايم به مثابه تمام خاطراتم است ..تمام تجربه هايم....
همسرم...خانه و زندگيم اينجاست
...
اما..ايران ! چيز ديگري است...
با اينكه گاهي در تهران بيشتر از اين لندن هميشه ابري غريبم...پيوندي مرا به دو نقطه اين كره خاكي سخت متصل كرده است...
نمي دانم كجا ريشه بدوانم...سرگردانم
نه از اين ميگذرم..و نه توان گذشتن از آن ديگري را دارم...

اما هميشه نقطه اشتراكي هست....
چيزي هست كه اين پيوند دو گانه را تعديل ميكند..!

چيزي در درونم مي جوشد و بزرگ ميشود...
....مفاتيح را بر ميدارم...

(( الهٌم و اسئلك سوال من اشتدٌت فاقته
و انزل بك عند اشدائد حاجـــته
و عظم فيما عندك رغبته ... ))



موازنه حقيقي اينجا برقرار ميشود...!




+ بچه مثبت +++++ ; ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()