چيزهاي زيادي هست كه بايد بگويم

شايد سوالهاي زيادي هست...شبهات زيادي ..نگراني هايي

شايد كمي بيشتر از يك سال است كه اينجا مينويسم

شايد بتوانم بگويم كه به نوشتن در اين وبلاگ شديدا وابسته ام

به آدمهايي كه اين اطرافند به آدمهايي كه ميفهمند ..درك ميكنند ...نگرانند

..شايد به صفاي نداشته سالهاي جواني زندگيم كه در وجود آنها مي يابم دلبستگي دارم

از ديدن اين پيامها پشتم ميلرزد

شايد فكر ميكنم كه حق برهم زدن آرامش كسي را حتي براي چند لحظه ي تاملش در اينجا ندارم

و شايد حتي نميدانم كه بايد چه بگويم

خدا ميداند كه چرا هنوز اينجا ايستاده ام و چرا هنوز نفس ميكشم !

6 سال است هر يك روز زندگي من معجزه اي است .

شايد بايد هيچگاه تفال آنروزرا به خواجه شيراز فراموش نكنم

همت حافظ و انفاس سحرخيزان بود....

انفاس سحرخيزان .....

انفاس سحرخيزان......

 

يك هفته اي هست

دو نفري مهمان

امام رضا هستيم

و عجب ميزباني !

جاي همه شما خالي

+++++++++++++++++++++++++

به نام خداوند رحيم

قرار بود ۱۰ شهريور  به لندن برگردم ...  مطمئن بودم که انتخاب درست همين است ...حتما همين است... و بعد فکر کردم که  نه ! شايد هم اين نباشد و شايد اصلا آن انتخاب  انتخاب درستی نباشد  و شايد ديگری درست تر باشد  و آن يکی به نفع باشد و آن يکی عاقلانه باشد و بعد ......فهميدم که من از تصميم  گيری عاجزم  !

من برای خوشگذرانی و ديد و بازديد به ايران نيامده بودم که حالا چمدانهايم را جمع کنم و سوغاتيها را زير بغل بزنم و برگردم  . من آمده بودم که بگويم  يک انسان تنها  بدون هيچ امکاناتی  بدون هيچ معرفی نامه ای بدون هيچ پشتوانه ای تنها با نام يک محقق  يک دانشجوی معمولی ( نه يک دانشجوی سفارش شده از فلان دانشگاه  بريتانيا  )  می تواند  هر چه بخواهد اراده کند تنها اگر اعتقاد  داشته باشد .

و ايستادم !  دو سال ايستادم   بدون هيچ امكاناتی بدون هيچ پشتوانه ای .. فقط خدا ميداند كه من در اين دو سال  چه كشيدم  هر يك روز به اندازه يك سال گذشت و هر ساعت به اندازه يك روز انرژی گرفت  من خنديدم ..لبخند زدم  بارها و بارها گفتم  (( زنذگی همين است  ))!  تنهای تنها...!

 بيماری من  واقعيتی است  همان طور كه خودم پذيرفته ام و با آن كنار آمده ام و می دانستم كه  زندگی با من شوخی ندارد و هر آن ممكن است مجبور شوم بساطم را جمع  كنم و از اين دنيا پرتم كنند بيرون.......  شايد  بايد قدر سالهای  و شايد حتی سال باقيمانده زندگيم را ميدانستم  و   به همراه جيمز به يكی از سواحل خوش آب و هوای اطراف می رفتم و يك سال بی دغدغه  زندگی ميكردم ..مثل بقيه آدمهای  ۶ ..۷ساعت ميخوابيدم   با لذت غذا ميخوردم  كتاب می خواندم ... كنار ساحل قدم ميزدم   دسته ای  گل وحشی دستم ميگرفتم و سعی ميكردم نقش دخترك رنجور و ضعيف قصه ها  را بازی كنم كه ماههای آخر عمرش را با عاشقش به يك  جزيره كوچك و  آفتابی شنهای سفيد  می رود   و بعد هم شبی  عاشقانه  در ميان بوی شمع های نيم  سوخته و گلها ی سرخ پر پر شده روی بسترش  و های های زاری عاشق بخت برگشته اش چشمهايش را ميبندد و ميـــــــــــــــــميرد !

و اين شايد مزخرفترين نوع  مرگ بود كه می توانستم تصور كنم  !

 و من راه ديگری را انتخاب كردم .. ساعتها دويدن  از پله های اين اداره و آن اداره بالا رفتن   خواهش  كردن.. برای يك مجوزساعتها  داد كشيدن .. ۱۸ ساعت چشم به  مانتيور دوختن هزاران هزار دستور  را دوباره  و دوباره خواندن... تصحيح كردن و دوباره نوشتن از مادری مريض مراقبت كردن   از دوستانی دردمند دلجويی كردن ...  دو سه ساعت درروز خوابيدن ... غذا نخوردن ...عرق ريختن .. جان كندن...  سگ دو زدن ...

خدايا شكرت ! راضيم به رضايت .....

هر چه تو بخواهي... هر چه تو بگويي....

 و تا آخر  ايستادم  ...حالا فقط يك قدم ديگر مانده بود كم مانده بود ديوانه شوم هر چقدر فكر ميكردم به نتيجه نميرسيدم  ديگر  دست تنها كاری از دستم بر نمی آمد  اين گره آخری به دست امكانات لابراتورهای عظيم و  گروهی متخصص فوق العاده باز ميشد تلاش كردم  خودم  هزينه های سرسام آورش را تحمل كنم  چند وسيله صروری را سفارش دهم و  حتی شروع به ساختشان  كنم .... ولی مثل هميشه همه درها بسته بود... اجازه وارد كردن  دستگاهها داده نميشد  ... بحث ..جدال... فرياد..خواهش..التماس ... تهديد ... راه به جايی نبرد  و من به نتيجه رسيدم كه بهتر است برگردم و درست هفته قبل از پرواز م به لندن دوباره منصرف شدم.. بهتراست همين جا بميرم  من كه معلوم نيست  تا كی زنده باشم ... شروع ميكنم و دستگاههايی را كه ميخواهم خودم ميسازم برنامه ها را دوباره تغيير ميدهم  دوباره شروع ميكنم   دوباره..دوباره....ولی بر نميگردم

و اين شايد ديوانگی بود....و حتما ديوانگی بود ! انسان گاهی در تب و تاب و حرارت به انتهای خط رسيدن فكرهايی ميكند كه حقيقتا  باور نكردنی است و توانايی را در خود احساس ميكند كه  به هيچ عنوان در او نيست . مگر من مهندس مكانيك يا الكترونيك بودم ؟ مگر من از طراحی سيستمهايی به آن پيچيدگی سر در می آوردم ؟ اگر می خواستم شروع به كار كنم  شايد برای يكی از آن سيستمهای مورد نيازم ۱۵ سال وقت لازم بود آن هم با كمك... آن هم با امكانات....

 و راه اين بود

اين  تصميم گيری ديگر در توان من نبود

 استخاره كردم برای ماندن  جواب اين بود   به صلاح نيست  عقوبت ندارد

و من چمدانم را بستم و برگشتم.

 

 

/ 127 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
dark

سلام مثبت جون خوبی؟ من بهت لينک دادم قربونت برم//به ما هم سر بزن

زهرا ح.خ

سلام عزیزم امیدوارم حالت خوب باشه.من مدتی نمیتونمon بشم اما بهت بگم جات خیلی خالیه.همیشه به یادت هستیم.برام emailبزن.فعلا باي

elham

حتی تنها تر از من؟يک نفر هست در اين تنهايی که به من فکر کند؟٫٫٫من شهره leedsهستم تقریبن نزدیکیم خوشحل میشم ببینمتون...

elaheh

salam kheili ziba minevisy khoshhal misham behem sar bezani ghorbanat elaheh

elaheh

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! aya behem sar mizan

مادر یک روشندل

خوشحالم نوشتی با اينکه خيلی دير اومدم . اميدوارم طول عمرتون هم مثل عرض عمرتون زياد باشه . ارادتمند ريحانه .

ني ني

مثبت ۱ چيزي بنويس ...... چرا اينقدر ساكتي ؟؟؟؟

فرناز

سلام خانومی. ديگه حسابی نگران سلامتت شديم. تو رو خدا يه خبر کوچولو بده، منتظر هستيم. سبز باشی.