صبح  با احساس سنگينی  نگاه کسی از خواب بيدار شدم .. جيمز نشسته بود  روی صندلی .. حس بدی تمام وجودم را در برگرفت .. انتظار برای يک خبر بد

وقتی  اسم زلزله را شنيدم ..تمام وجودم ميلرزيد.. گفتم کجا... کجا ؟ فکرم  به هر جايی که ممکن بود ميرفت ..در عرض چند ثانيه صد بار مردم و زنده شدم  قلبم با چنان شدتی ميزد كه صدايش را ميشنيدم

ارگ بم خراب شده ؟ ارگ بم..؟  ارگ بم ؟ ذهنم قدرت تجزيه تحليل را از دست داده بود .. نميتوانستم درست فکر کنم که ارگ بم کجاست ..يک آن تمام دوستان و آشنايانم در ايران جلوی چشمم آمدندو رفتند

 بم ! سميرا !

سميرا اهل بم بود.. به مغزم فشار می آوردم كه آيا همانجا زندگی ميكرد ؟ نه ..نه دانشجو بود.. تهران .. خدايا كسی را آنجا داشت ؟ كسی را آنجا داشت ؟عكسهای خانه پدربزگش از جلوی چشمهايم گذشت.... آن خانه زيبای قديمی  سميرا بود و برادرهای كوچكش كنار حوض  حياط.. مادرش پدرش... آه خانواده سميرا دربم زندگی ميكردند ..

 اولين مطالب اين وبلاگ را سميرا نوشت..

اسم مثبت  را سميرا روی نويسنده اين وبلاگ گذاشت  با ۵ تا   +++++ 

مطالب اين وبلاگ را تا مدت زيادی  سميرا مينوشت ..بعد من و او مشتركا ..بعد از مدتی هم او رها كرد و من اينجا مينوشتم

شماره تلفنی كه از سميرا داشتم ..در حال حاضر قابل دسترسی نيست...  تنها راه ارتباطی من با سميرا همان يك شماره تلفن بود ..  ديشب آدرس خانه ای را كه او موقتا آنجا زندگی ميكرد  به مونا دادم و از او خواستم به هر طريقی هست خبری برايم بگيرد.. مونا  ميگفت كسی در را باز نكرده است .. از او خواستم لطفی بكند  و فردا هم برود.. نميدانم .. هر چقدر لازم است .. فردا پس فردا.. فرداهای بعد  تا هر وقت كه پيدايش كند .. سری به دانشگاهی كه در آن درس ميخواند بزند.. هيچ  راه ديگری به ذهنم نميرسيد

هيچ چيز..

چه كاری از دستم بر می آمد ؟

+++++++++++++++++++++++++++

جيمز دو روز است به مسافرت نا معلومی رفته ..مرتبا  تماس ميگيرد.. اما نميگويد كجاست شماره تلفن هم نميدهد .. آنقدر نگرانم كه  غذا از گلويم پايين نميرود.. اين برزخ  كی تمام ميشود ؟

خدايا

 

/ 78 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ني ني

خانومي چرا نمي نويسي ؟؟؟؟

نازبانو

۶ دی ۸۲ کجا الان کجا . من تازه با وبلاگتون آشنا شدم . تا حالا خوشحال بودم . اما بعد از خوندن اين سطرها خيلی دلم گرفت . شايد غم خط به خط مطالبتون رفته تو ناخوداگاهم . شايد . حالا بايد فکر کنم . به زندگی نسرين ... به حرفای همسايه تون ... به خانواده سميرا ...حتی دوندگي هاتون ... ۲۱حتی کافه بعدی... مرداد ۸۲ کجا ۶ دی کجا ... اينم عجيبه . اما اون موقع از يه چيزای بدی نوشتين . بيماری ... اميدوارم حالتون خوب باشه هر جا که هستين . اميدوارم ...

طلوعی تا فردا ...

کجايی ؟!؟ می دانی چند وقت است که غبار اینجا را نگرفته ای ؟!؟ نیکو .

...

خواهر مثبتم سلام.امروز روز تولدم بود.اومدم اون رو با تو جشن بگيرم.با تو که لحظه های پر از ترديد و وحشتم را قسمت کرده بودم.آيا باز خواهی نوشت؟نمی دانم ولی چشم به راه تو و نوشته هايت می مانم.خدا يار و نگهدارت نازنين

ني ني

هنوز به اميد اينكه بنويسي ميام اينجا

مدرسه عشق

سلام. مطالب واقعا گيرا و جذابی می نويسی. لطفا ادامه بدين. با اجازه لينک شما رو رو وبلاگم قرار دادم. =-=-=-=-=مدرسه عشق: بررسی و تحليل اصول اعتقادی و سياسی=-=-=-=-=

بچه مثبت

سلام خوشحالم که فقط من بچه مثبت نيستم

بی پدر خودشیفته

سلام دوست عزیز دست به قلمم. من هم نویسنده ام. دو سه سالی است داستان نویسی را ترک کرده بودم و حالا به سرم زده دوباره شروع کنم. راستی من هم این هفته به یاد زلزله ی بم بودم. باور نداری بیا یادداشت آخرم را بخوان. دلم عجیب گرفته بود که ادم چطور می تواند به زلزله ی بم فکر کند و باز هم به خودش مغرور بشود. یا اصلا با هیچ چیز این دنیا حال کند. یک داستان روی وبلاگم گذاشته ام به نام بالبانو. اگر حوصله داشتی بخوان و نظر بده.[خجالت]