گيت ۸

كلافه و آشفته به تابلوها نگاه ميكنم

گيت 8..گيت 8 ..از اين پرواز تا پرواز بعدي چند ساعت فاصله است .

قرار است كرايتون را دوروبر فرودگاه ببينم . دعوتش را براي آمدن به رستوران كوچكي كه خودش ترجيح ميداد، به علت كمبود وقت رد كرده بودم حاضر نبودم به خاطر يك فنجان قهوه با طعم گس تر و دلنشين تر پرواز اول را از دست بدهم

( هر چند تا وقتي يك فنجان چاي پيدا شود انتخاب هيچوقت قهوه نخواهد بود )

گيت 8 خالي بود هيچ كس آنجا نبود حتي دستگاه قهوه هم خاموش بود وسايلم را روي يكي از صندلي هاي خاكستري مي اندازم و با بيحالي روي يكي ازآنها مينشينم

چقدر دلم مي خواهد بخوابم .

تلويزيون روشن است صداي گوينده آلماني اخبار بلندتر از آن است كه بگذارد چند لحظه اي چشم روي هم بگذارم .

به ساعتم نگاهي ميكنم 10 دقيقه ديگربايد بروم ..ترجيح ميدهم اين مدت رادر بالا انتظار بكشم

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

با خودم ميگويم صندليهاي گيت 8 راحتر بودند.

اي كاش همانجانشسته بودم .

كرايتون را تا به حال نديده ام و بالطبع نميدانم انتظار چه كسي را ميكشم .يك مرد 30 ساله ميانه اندام با كيف چرمي قهوه اي را مجسم ميكنم ولي چنين آدمي اين دورو برها ديده نميشود سرم را كمي خم ميكنم و چشمهايم را ميبندم .. فكر ميكنم چند وقت است كه نخوابيده ام ؟

دستي روي شانه ام ميخورد سراسيمه بلند ميشوم

يكي صدايم ميزند صدايش در گوشم مي پيچد چشمهايم درست او را نميبيند.... عجب خواب خوبي بود !

مردي از ميان درختهاي سبز دست تكان ميداد و برگهاي ريز كاج روي كت مشكي مرتب و اتو كشيد ه اش ميريزد

چند بار محكم پلك ميزنم ..

مردي ...45..40 ساله روبرويم ايستاده بود سر و وصع بسيار مرتبي داشت عينك مشكي مستطيل شكل موهاي قهوه اي تيره .. چشماني روشن و نافذ چانه اي محكم و پيشاني بلند و آفتاب سوخته ..و باراني شيكي كه به طرز جالبي روي بازوي چپش افتاده بود

كرايتون ؟

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

من را پيدا كرديد ؟ اين را من پرسيدم

و او هم بدون هيچ شرمندگي توضيح داد كه يكربعي منظر مانده و ديده تنها كسي كه از جايش بلند نشده و نرفته من بوده ام . من هم عذرخواهي كردم كه يكربع انتظار كشيده

بعد هم گفت كه اگر چيزي مينوشم .بعد هم حرفهاي ديگري پيش آمد و بعد هم حرفهاي اصليتر و اصليتر و اصليتر .. تا جاييكه چيزي براي گفتن نماند

و يك ساعت و نيم از زماني كه پيشخدمت فنجانهاي قهوه راروي ميز ميگذاشت گذشت.

بعد هم خداحافظي و آرزوهاي روزهاي خوب و خوش ديدار مجدد وكلمات اجباري و حرفهاي تكراري

گيت 8 و انتظار

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

صندلي را كه ساعتي قبل رويش نشته بودم پيدا ميكنم و كيفم روي ميز كوچك كنارش ميگذارم

اشتياقي براي دانستن زمان ندارم سر درد دوباره شروع شده و قرص ها هم افاقه نميكند.در بهترين حالت ممكن ميتوانم چند خط كتاب بخوانم يا فكرم را روي موضوع نه چندان مهمي متمركز كنم.كتاب آخرين وسوسه مسيح را كه مدتي پيش شروع كرده بودم بر ميدارم ولي بعد از چند لحظه متوجه ميشوم كه به اشتباه گمان كرده ام كه در (بهترين حالت ) هستم.

ساعتي ميگذرد

كرايتون را ميبينم كه از پله ها پايين مي آيد. تعجب ميكنم ومي پرسم كه كجا ميرود ؟ و مگر نه اينكه اينجا زندگي ميكند ؟ ( جيمز كرايتون را مي شناسد نه من )

و بعد از اينكه ميشنوم مقصدش يكي است وسوسه ميشوم سوال احمقانه اي بپرسم كه كجا بوده و آيا در همين يك ساعت قرار ملاقات ديگري داشته ؟

چند لحظه سكوت ميكند با خودم فكر ميكنم كه کودکانه است ! احتمالا جواب اين خواهد بود كه به ديدن دوستي رفته و گيلاسي زده يا نگاهي به قيمتهاي چتر هاي چهارخانه قهواي و مشكي انداخته

تعجب کردم که این سوال نامربوط  را چگونه پرسیده ام سرم را بر ميگردانم و نگاهی روی ميز مياندازم و کتاب و  چند تکه کاغذی را که روی ميز گذاشته بودم بر ميدارم.. يکی از کاغذها آرام چرخ ميخورد  و برروی زمين می افتد وقتی  ميشنوم که می گويد 

 -  رفتم جايی پيدا کنم   برای اقامه صلاه  

فكر كردم كه اشتباه شنيده ام شايد به همين دليل بود كه ابلهانه كلمه { صلاه } را چند بار تكرار كردم

و چند ساعت تنها به حرف زدن گذشت و من سردرد را فراموش كردم و سر تا پا گوش شدم

....... 

ادامه دارد ...

------------------------------------------------------------------------------

اين يادداشت کوچک را  امروز اضافه ميکنم ...

خيلی خوشحال شدم وقتی سميرا با من تماس گرفت و گفت که دوباره شروع ميکند به نوشتن و خيلی خوشحالتر شدم وقتی نوشته اش را ديدم.

 سميرای عزيزم ..من هم دلم برای نوشتن تنگ شده ..من هم گاهی فشار زندگی آنچنان به تنگم می آورد که مجبورم چند خطی بنويسم  ... چه پشت يک نامه اداری چه روی آيينه حمام ...

به من هم سخت گذشت ..اين يک سال ! سخت .....سخت...خيلی بيشتر از آنچه تصورش را ميتوانستم بکنم  ...زجر کشيدم  ... موقعيتهای غريبی که تنها دو راه بود..دنيايم يا  خدايم .. گفتند انتخاب کن ..گشتم دنبال راه سومی که نبود ..دو  گزينه ..يک انتخاب ..يا اين يا آن ....

و انتخاب کردم ..با فرض از دست دادن همه چيز..چشم هايم را بستم  و انتخاب کردم ...

 شکر..  خداوندا شکر ...

 تو صاحب اختياری .. هر چه تو بگويی... بنده حقيرت راضی است  به هر چه تو بخواهی  ...

( مثبت +++++ )

/ 121 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

من همچنان منتظر این هستم که مطلبی از شما بخونم!

کاوه

جالبه که هنوز ما به اینجا سر می زنیم ولی هیچ حرفی از صاحب خونه نیست.

محمد

آره جالبه. آخرین مطلب حدود 7 سال پیش نوشته شده ولی هنوز این وبلاگ تو ذهنهای ما موندگاره. شاید سالها بگذره و بازم ما اینجا سر بزنیم. 10 سال، 20 سال یا ... خدا میدونه

آلونک نشین

عجیب نیست آبجی؟ هشت سال میگذرد ولی هنوزم که هنوز ، دلم که می گیرد ، دلم که خیلی میگیرد ، یک سر می آیم اینجا ، ببینم تو چطوری

بی نام

برای دل خودم اومدم سری به اینجا بزنم. یه پیام هم نوشتم که نمی دونم چرا ارسال نشد.

پرهام

سلام

بی نام

سلام. سال نو مبارک. امیدوارم هر جا که هستی شاد و آرام باشی. آخرین یادداشتت کم کم دارد یازده ساله می شود و یازده سال که سهل است اگر صدو یازده سال هم بگذرد و من و این وبلاگ زنده باشیم میام سر می زنم. هنوز عطر چایی هات یادمه.

بی نام

سلام کجایی آخه؟ . . . کجایی؟؟؟

پریا

سلام بعضی ها اصن فراموشت نکردن ها... هرجا هستی شاد و سلامت باشی